از والدگری تا والد بودن
اگر والدگری الگوی نادرستی است، الگوی درست چیست؟ “والدگری” واقعاً یک فعل یا نوعی شغل نیست، و همچنین مانند مجسمهسازی هدفش تراشیدن یک کودک و تبدیل کردنش به نوع خاصی بزرگسال نیست و نباید باشد. در عوض، والد بودن – مراقبت کردن از یک کودک- باید بخشی از یک رابطه عمیق و منحصربهفرد انسانی و یک نوع خاص عشق ورزیدن باشد. شغل در زندگی انسان نقشی محوری ایفا میکند؛ ما بدون آن نمیتوانیم سر کنیم. اما همانطور که فروید و الویس هر دو تذکر دادهاند، یا لااقل معروف است که چنین گفتهاند، کار و عشق دو چیزی هستند که به زندگی ارزش زیستن میدهند.
آن عشق خاصی که با مراقبت از کودکان ملازم است تنها محدود به پدر و مادر بیولوژیک نیست، بلکه شامل تمام کسانی میشود که دانشگاهیان به آنها مراقبتگر میگویند و در انگلیسی بریتانیایی به نحوی ظریفتر با واژه مراقب به آنها اشاره میشود. این نوع از عشق محدود به والدین بیولوژیک نیست بلکه حداقل به صورت بالقوه بخشی از زندگی همه ماست.
ما تفاوت میان شغل و دیگر روابط با انواع دیگر عشق را تشخیص میدهیم. همسر بودن به معنای “مشغول فعل همسری شدن” نیست؛ دوست بودن، حتی در فیسبوک به معنای انجام فعل دوستی نیست؛ و ما برای پدران و مادرانمان فعل فرزند بودن را انجام نمیدهیم. اما این روابط نقشی محوری در زندگی ما ایفا میکنند. هر انسانی که زندگی کاملاً رضایتبخش و سرشاری دارد غرق در این روابط اجتماعی است. و این صرفاً حقیقتی فلسفی راجع به موجودات انسانی نیست، بلکه حقیقتی است که عمیقاً ریشه در زیستشناسی ما انسانها دارد.
صحبت کردن راجع به عشق به ویژه عشق والدین به فرزندان، ممکن است احساسی و آبکی، و همینطور ساده و بدیهی به نظر برسد. اما عشق فرزندان، همچون تمامی روابط انسانی، هم بخشی از بافت هر روزه زندگیهای ماست – فراگیر، گریزناپذیر، و در پس زمینه هر چیزی که انجام میدهیم- و هم بسیار پیچیده، متغیر و حتی پارادوکسیکال.
اگر عشق را نوعی کار ندانیم، بهتر میتوانیم عشق بورزیم. ممکن است بگوییم ما سخت تلاش میکنیم تا زن یا شوهر خوبی باشیم، یا اینکه برایمان مهم است دوستی خوب یا فرزندی بهتر باشیم. اما من موفقیت ازدواج خودم را با این معیار اندازهگیری نمیکنم که آیا شخصیت شوهرم از زمانی که ازدواج کردهایم بهتر شده است یا نه. من کیفیت یک دوستی قدیمی را با این سؤال ارزیابی نمیکنم که آیا دوست من از زمانی که برای نخستین بار همدیگر را دیدیم شادتر و موفقتر شده است یا نه؛ در واقع، همه ما میدانیم که دوستیها کیفیت خودشان را بیش از همه در روزهای تاریک زندگی نشان میدهند. با وجود این، تصویر ضمنی والدگری چنین چیزی است: ویژگیهای شما به عنوان یک والد میتوانند و حتی باید، با توجه به کودکی که به وجود آوردهاید مورد قضاوت قرار گیرند.
اگر والد بودن، به ویژه پدر یا مادر بچههای خردسال بودن کاری کاملاً دشوار و وحشتناک است، عشقی بسیار زیبا و عالی هم هست، یا حداقل برای بسیاری از ما این طور است. احساس عشقی که ما به فرزندان کوچکمان داریم و عشقی که آنها به ما دارند، از هر دو طرف بی قید و شرط و صمیمی است. این عشق از نظر اخلاقی عمیق و از نظر احساسی ملموس و نزدیک است. مهمترین پاداشهای والد بودن نمرات و افتخارات فرزندان ما یا حتی فارغالتحصیل شدنشان یا ازدواجشان نیست؛ مهمترین پاداش والد بودن همین لذت جسمی و روانیای است که شما از تکتک لحظات بودن در کنار این کودک خاص میبرید و همچنین لذتی که او در همه لحظات بودن با شما نصیبش میشود.
عشق مقصد یا ملاک و معیار و نقشه از پیش تعیین شده ندارد، اما یک هدف دارد. هدف این نیست که کسانی را که به آنها عشق میورزیم تغییر دهیم، بلکه این است که آنچه را برای شکوفایی بدان نیازمندند به آنها ببخشیم. هدف عشق این نیست که سرنوشت معشوق را شکل بدهد، بلکه کمک کردن به اوست در این جهت که خودش به سرنوشتش شکل دهد. هدف عشقورزی این نیست که راه را به کسی که دوستش داریم نشان دهیم، بلکه قرار است به او کمک کنیم تا راه خودش را پیدا کند، حتی اگر مسیری که در پیش میگیرد آن راهی نباشد که برای خودمان بر میگزیدیم، یا حتی راهی نباشد که ما برای او انتخاب میکردیم.
هدف از عشق ورزیدن به کودکان، به طور خاص، فراهم کردن محیطی پربار، باثبات و امن برای این انسانهای کوچک و آسیبپذیر است، محیطی که در آن تغییر، خلاقیت و نوآوری میتوانند شکوفا شوند. این امر هم از منظر زیستشناختی و تکاملی و هم از منظری شخصی و سیاسی صادق است. عشق ورزیدن به کودکان برای آنها مقصد تعیین نمیکند، بلکه قدرت و مایه آغاز سفر را به آنها میبخشد.
پارادوکسها
پس والد بودن صرفاً با عشق ورزیدن به کودکان سروکار دارد و البته عشق هرگز ساده نبوده است. درباره پارادوکسها، پیچیدگیها و دیوانگی منحصربهفرد عشق اروتیک بسیار اندیشیدهاند، سخن گفتهاند، نوشتهاند، آواز سردادهاند و گاهی فریاد کشیدهاند. عشق ما به فرزندانمان دقیقاً همان قدر پرشور و عمیق، همان قدر پارادوکسیکال و پیچیده، و همانقدر منحصر به فرد و دیوانهوار است. با این حال بحث روابط میان والدین و فرزندان، به ویژه فرزندان کوچک، تقریباً در تمامی موارد محدود به کتابهای “خودآموز” یا شرححالهاست.
در این کتاب، من بر دو نوع پارادوکس تمرکز خواهم کرد: پارادوکسهای عشق و پارادوکسهای یادگیری. این پارادوکسها جزئی از طبیعت تکاملی خود کودکی هستند. الگوی والدگری نمیتواند به آنها بپردازد. این پارادوکسها زمانی ایجاد میشوند که ما به نحو علمی و نیز شخصی درباره کودکی میاندیشیم. در واقع جدیدترین پژوهشهای علمی، این پارادوکسها را به صورتی ویژه وضوح بخشیدهاند.
اما آنها صرفاً سؤالات علمی و فلسفی انتزاعی نیستند؛ آنها در تنشها و دوراهیهای زندگی واقعی که زندگی والدین را آشفته میسازند عینی میشوند؛ آنها در عمق تصمیمهای دشوار اخلاقی و سیاسیای جای دارند که وقتی میکوشیم به عنوان یک جامعه از کودکان مراقبت کنیم ظاهر میشوند.
از کتاب "علیه تربیت فرزند" | نوشته آلیسون گوپینک | گردآورنده: سوده مدرس