آسیب کمالگرایی
چگونه شرم باعث ایجاد ناامنی در روابط میشود.
نکات کلیدی:
- کمالگرایان تمایل دارند به شدت از احساسات منفی خود دوری کنند.
- کمالگراها احساس شرم میکنند زیرا مسئولیت و سرزنش را با هم اشتباه میگیرند.
- سرزنش مزمن در دوران کودکی، یک منتقد درونی خشن ایجاد میکند.
- به جای دوست داشتن خود، به این فکر کنید که چگونه عشق را رد کرده اید.
بسیاری از بیماران ما، صرفاً به دنبال درمان نیستند تا احساس بهتری داشته باشند. آنها وارد درمان میشوند تا یاد بگیرند که چگونه احساسات خود را خفه کنند. منفیگرایی، افراد کمالگرا را به وحشت میاندازد با این باور که آنها از احساسات ناخواسته خود دور میشوند. آنها انواع راهها را برای اجتناب از منفیگرایی پیدا میکنند.
یک راه این است که خودشان را ثابت کنند. با انجام این کار، آنها میجنگند تا یک حس اصلی از کسی که هستند را ایجاد کنند، که پس از کسب اعتبار کافی، تغییر ناپذیر است. اما هر کمالگرا با یک منتقد درونی زندگی میکند که به نوبه خود هر دستاوردی را رد صلاحیت میکند. برخی از آنها از طریق موفقیت عاشقانه به دنبال اثبات هستند. دیگران این کار را به صورت حرفهای انجام میدهند. با این حال، همانطور که آنها تلاش میکنند تا شاخص کامل ارزش خود را پرورش دهند، نسبت به پیچیدگی و شکنندگی هر دستاورد یا حتی شکلگیری خودپنداره خود کور میمانند. و همچنان که به وسواس در مورد این اعتبار نهایی ادامه میدهند، بسیاری از عزیزان خود را پشت سرشان رها میکنند.
کمالگرایی ممکن است راهی برای پاک کردن باورها و خاطرات تجربیات گذشته باشد. از نظر بالینی، ما میدانیم که شرم، اغلب زاده تروما است. تروما و تجربیات دوران کودکی، از جمله تجربیات دوران ابتدایی مدرسه، ما را به طرق مختلف شکل میدهد. آنها هویت ما، تصورات ما از خود، مکانیسمهای مقابلهای و توانایی ما برای اعتماد به دیگران را شکل میدهند. وقتی در کودکی آسیب میبینیم، غلبه بر آن درد در بزرگسالی دشوار میشود، حتی اگر بدانیم که مقصر نیستیم. با این حال، کمالگراها، که تمایل به شخصیسازی دارند (به این معنی که اغلب مسئولیت بیش از حدی را در قبال چیزی که تقصیر آنها نبوده یا فقط تا حدی بوده است میپذیرند)، اغلب با اشاره به ذات خود، خودشان را سرزنش میکنند. آنها به خود میگویند که به دلیل احمق بودن شکست خوردهاند یا به دلیل زشت بودن طرد شدهاند. آنها با ماهیت پیچیده هر نتیجهای دست و پنجه نرم میکنند.
به دلیل تمایل به تفکر سیاه و سفید: یا این است یا آن. “من یا جذاب هستم یا نه.”، “من یا خوش شانس بودم یا خوب.”، “من باید مقصر بدرفتاریام باشم، چون پدرم از دست من عصبانی بود.”
هنگامی که مراجعین کمالگرای من، از طریق بازخورد منفی بیرونی، نقصهای خود را در نظر می گیرند، اغلب به دوران کودکی خود بازمیگردند، و در پوششی از عجز و شرم قرار میگیرند. در محیطی که در آن، هر عمل به شدت مورد بررسی قرار میگیرد، هر اشتباهی بزرگ میشود، و هر عمل نادرستی برای شرمنده کردن استفاده میشود، کودک رشد میکند تا برای خود ارزشی صرفاً بر اساس آمارهایش داشته باشد. آیا او امروز به اندازه کافی مهربان، باهوش و مودب بود؟ آیا او توهین کرد؟ (کلمه “به اندازه کافی” یک نام اشتباه است زیرا سوالات دلالت بر کمال دارند.) کمالگرایی اساساً حالتی از دانش و ناآگاهی است، یعنی آگاهی از ناتوانی فرد در رسیدن به نیروانا (غایت کمال در آئین بودا) و باور به اینکه میتواند. بنای دختر خوب، برای مثال، دختری که درگیر عدالت اجتماعی و رفاه عمومی جهان است، نه تنها به یک ایدهآل برای آرزو، بلکه به یک مستبد خفقان تبدیل میشود.
برای او، سرزنش و مسئولیت به طور جدایی ناپذیری در هم تنیده شدهاند.
بیماران اغلب با درک این موضوع دست و پنجه نرم میکنند که از یک سو، والدین بدسرپرست به آنها پاسخ میدهد و از سوی دیگر، این کار را بیش از حد و ظالمانه انجام میدهد. اکثریت والدین درگیر این کار نیستند. علاوه بر این، آنها با تمایز بین مسئولیت و سرزنش مبارزه میکنند و به شدت از اولی اجتناب میکنند، زیرا آن را با دومی مخلوط میکنند. مسئولیت میپرسد: آیا میتوانی چیز دیگری را امتحان کنی تا به بهتر شدن این کار کمک کند؟ سرزنش ادعا میکند: تو باید به خاطر این شکست مجازات شوی. درحالی که مسئولیت یا مشارکت یا کنجکاوی است که برای حل مشکل یا درک آن استفاده میشود، سرزنش، به ویژه زمانی که کودک را هدف قرار میدهد، اغلب تغییر جهت دادن به گناه و احساس بیکفایتی شخص است.
افراد کمالگرا اغلب زمانی که روابطشان با مشکل مواجه میشود و منتقد درونی دوباره ظاهر میشود، فرار میکنند، که این یکی دیگر از راههایی است که احساسات اجتناب میشود. آنها با شعله ور شدن دوباره آتش برای شروع یک جستجوی دیگر برای تأیید اعتبار، بهانه هایی برای دور کردن دیگران ایجاد می کنند.
و شرکای آنها، یا شرکای احتمالی، به همان اندازه اغلب احساس ناراحتی می کنند.
در فیلم فوقالعاده ویل هانتینگ، درباره پسری که بارها در سیستم پرستاری آسیب دیده، در حین بحث در مورد علاقه احتمالی عشقی با درمانگرش، شاون، ویل، قهرمان و بیمار شرکت، به درخواست شاون برای تماس با او پاسخ میدهد و میگوید:
چرا؟ بنابراین میتوانم متوجه شوم که او آنقدر باهوش نیست، کسلکننده است؟ میدونی؟ منظورم این است که این دختر در حال حاضر عالی است، من نمیخواهم آن را خراب کنم.
پاسخ شاون، یکی از تلخترین نظرات فیلم، این بود:
شاید تو در حال حاضر کامل هستی. شاید تو نمیخواهی آن را خراب کنی. من فکر میکنم این یک فلسفه فوقالعاده است، ویل. به این ترتیب تو میتوانی تمام زندگی خود را بدون اینکه واقعاً کسی را بشناسی طی کنی… تو کامل نیستی و بگذار از تعلیق نجاتت دهم:
این دختری که ملاقات کردی، او هم کامل نیست. اما سوال اینجاست: آیا شما برای یکدیگر عالی هستید یا خیر. این کل معامله است. صمیمیت یعنی همین. اکنون میتوانی همه چیز را در جهان و ورزش بدانی، اما تنها راهی که میتوانی متوجه شوی این است که به آن فرصت دهی. مطمئناً این را از پیرمردی مثل من یاد نخواهید گرفت. حتی اگر میدانستم، به کسی مثل تو نمیگفتم.
در این فیلم، ویل شریک زندگی خود را عمیقاً آزار میدهد و تنها زمانی متوقف میشود که در طی صحنه اوج معروف با شاون، متوجه میشود که سزاوار آزار و اذیت نیست، و متعاقباً قبول میکند که همسرش احتمالاً باور نمیکرد که او تا این حد وحشتناک است. ضربالمثلی وجود دارد که میگوید تا زمانی که خود را دوست نداشته باشد نمیتوان دیگران را دوست داشت، اما میتوانیم بگوییم که اگر مطمئن باشد که دوستداشتنی نیست، نمیتوان به عشق اجازه ورود داد. این به این معنی است که عشق زمانی ممکن نیست که بیشتر وقت خود را صرف تقویت خود در برابر کسانی کنید که سعی میکنند شما را دوست داشته باشند از ترس اینکه فریب بخورند یا بدتر از آن به عنوان یک هیولا شناخته شوند. تمرکز نباید روی دوست داشتن خود باشد (که برای اکثر افراد یک شاهکار غیرممکن است و منجر به حالتی میشود که در آن فرد هرگونه تهدیدی، حتی آنهایی را که در واقعیت به طور بالقوه مفید هستند، برای تصور از خود کنار میزند) بلکه باید روی اجازه دادن به خود باشد. یکی دیگر که دوستت داشته باشد.
تعیین و تعمیم شخصیتها غیرممکن است، بنابراین خود را به عنوان یک ذات در نظر گرفتن و پرورش یک نوع از آن، یک خطا است. ممکن است یک لحظه شایسته احترام باشید و لحظهای دیگر نه. یا ممکن است فردی یک لحظۀ شما را تحسین کند و لحظهای دیگر را تحسین نکند، که ممکن است بیشتر بر اساس وضعیت عاطفی او باشد، نه هر کاری که شما انجام دادهاید – این زمانی اتفاق میافتد که با کودکان بدرفتاری میشود. بنابراین، دوست داشتنی کردنخود می تواند به راحتی به تلاش دیگری برای اعتبار نهایی تبدیل شود.
در یک قسمت پادکست Seize the Moment، مارک وایت فیلسوف درباره ثور، ابرقهرمان و دیدگاههای کمیک درباره اخلاق و شخصیت صحبت کرد. وایت استدلال کرد که عزت نفس ساختاری ناپایدار است که باید هر روز بازسازی شود. سوال ارزشمند با توجه به روزی که پرسیده میشود، صلاحیت دارد. شایستگی یک نقطه پایان نیست؛ بیشتر شبیه چاهی است که باید دائماً پر شود. به محض اینکه شروع به افتادن بر روی افتخارات خود کنید، فقط در آن فرو میروید.. این بدان معنی است که هر شکلی از عشق به خود همیشه بیثبات باقی میماند. مراجعین کمالگرای ما یاد میگیرند که چگونه عدم اطمینان را تحمل کنند تا اینکه چگونه خود را دوست داشته باشند. و آنها یاد میگیرند که عشق باید با تلاش حفظ شود. آنها باید هر روز از خواب بیدار شوند و از خود بپرسند که برای حفظ این دوست داشتن چه کاری باید انجام دهند. این دیدگاه از شخصیت شما، یک جوهر تغییر ناپذیر، به کاری که انجام میدهید و اینکه چگونه در حال پیشرفت بودهاید در حالی که یاد میگیرید به قضاوتهای شریک زندگی خود اعتماد کنید، تغییر میکند. اگر همسرتان همچنان برای شما ارزش قائل است، به شما تبریک میگوییم، شما یک روز دیگر را پشت سر گذاشتهاید. این تمام چیزی است که هر یک از ما میتوانیم به آن امیدوار باشیم.
نوشته لئون گاربر، ترجمه سوده مدرس