چرا مادران بی مهر، دخترانی دارند که نقش اصلاحکننده را ایفا میکنند؟
آنچه کمککننده به نظر میرسد، میتواند در واقع یک مقابله ناسازگار باشد.
نکات کلیدی
آنچه ممکن است کمککننده به نظر برسد، میتواند به یک مکانیسم مقابلهای ناسازگار در یک خانواده ناکارآمد تبدیل شود.
دختر با این باور برانگیخته میشود که اگر فقط “یک کار دیگر” انجام دهد، آنچه را که نیاز دارد به دست خواهد آورد.
کودکانی که نقش پدر و مادر را ایفا میکنند، آسیب زیادی میبینند زیرا حسی وجود دارد که از کودکی محروم هستند.
به گفته خودش، جنی که اکنون 35 سال دارد، حتی نمیتوانست زمانی را به یاد بیاورد که نجاتدهنده مادرش نباشد. او پنج سال از خواهر کوچکترش و هشت سال از برادرش بزرگتر بود. در هشت یا نه سالگی، او پرستار بچهای بود که مادرش به او تکیه می کرد. تا زمانی که او نوجوان بود، نه تنها ناهار خود را درست میکرد، بلکه ناهار خواهر و برادرش را هم درست میکرد، پدرش نماینده فروش بود و اغلب در جادهها بود.
“مادرم واقعاً هرگز به من توجه نکرد و صادقانه فکر میکردم که با انجام کارهایی برای او، کمی به من صمیمیت نشان میدهد و شاید حتی تشکر کند. اما هرگز این اتفاق نیفتاد و زمانی که وارد نقش شدم، در دام آن نقش افتادم. من حتی از آن آگاه نبودم تا اینکه بعد از ازدواجم، شوهرم شروع به تذکر کرد که چگونه همیشه برای درست کردن همه چیز به نزد مادرم میرفتم. زمانی که سی ساله بودم به یک بحران برخوردیم و میخواستیم به تعطیلات اسکی برویم که خانه مادرم آب گرفت و پدرم خارج از شهر بود. تا آن زمان فقط برادرم هنوز در خانه بود. به هر حال، مادر از من خواست که بیایم و به او در رفع آسیب کمک کنم و من بدون فکر گفتم “بله”. شوهرم خودش را به بیخیالی زد و مخالفت کرد، زیرا قصد نداشت تعطیلاتمان خراب شود. دوباره به او زنگ زدم، گفتم نمیآیم، و او من را بهخاطر “ناسپاسی” شش ماه از زندگیاش حذف کرد. پدرم طرف او را گرفت، بنابراین من هر دو والدینم را از دست دادم. وارد درمان شدم و درمانگر به نقشی که بازی میکردم و اینکه چرا برای من ناسالم بود، اشاره کرد. تلاشهای من برای تعیین حد و مرز با او هنوز شکست میخورد، بنابراین هنوز درگیر هستم. اما من دیگر نجات دهنده نبودم.”
رفتارهای مادرانه و موضع “اصلاح کننده”
دختران (و پسران) در حالی که برای تبدیل شدن به یک “خوشایندتر” مزمن متحد هستند – خواه به امید ماندن در زیر رادار یک مادر مبارز یا همراهی برای کنار آمدن با یکدیگر – اغلب زمانی نجاتدهنده میشوند که برخی از رفتارهای مادری با انگیزههای کمی متفاوت از سایرین بارزتر باشد.
دختر مادری که او را نادیده میگیرد مانند جنی، برای جلب توجه وارد نقش میشود. هدف نهایی این است که مادرش او را ببیند و از او مراقبت کند و افسوس که احتمالاً کارساز نیست. زنانی که مادرانشان از نظر عاطفی در دسترس نیستند، به کمک و نجات به عنوان راهی برای برانگیختن نوعی واکنش عاطفی روی میآورند. سلیا، که اکنون 50 سال دارد، یکی از این دختران بود:
“مادرم طلاق گرفته بود، دو بچه بزرگ کرده بود، و من خیلی سعی کردم خودم را برای او صرفنظرنکردنی کنم تا او را وادار به پاسخگویی به خودم کنم. در سن نه سالگی، من لباسهای خانواده را میشستم، سگ را به پیادهروی میبردم، تختها را مرتب میکردم تا او مجبور نباشد کاری انجام دهد. اما چیزی را تغییر نداد. وقتی مادرمان شروع به قرار گذاشتن کرد، از خواهر کوچکترم بچهداری کردم، اما او آن را بدیهی میدانست. در واقع، تلاش من برای کمک کردن، فقط مرا متقاعد کرد که هیچکدام از کارهایی که انجام دادم، به اندازه کافی خوب نبود. متأسفانه، من در جوانی در هر رابطهای که داشتم تبدیل به لذت میشدم و این تا سی سالگی ادامه داشت که شوهرم مرا به خاطر شخص دیگری ترک کرد و من یک مادر مجرد و دو فرزند بودم. مادرم حتی یک انگشت هم برای کمک بلند نمیکرد. این یک بیداری خشن و غلیظ بود، اما یک بیداری بود و من برای خودم کمک گرفتم.”
دختران مادرانی که دارای ویژگیهای کنترلی یا خودشیفتگی هستند، که به وضوح نشان میدهند که عشق و مراقبت معاملهای است، در سنین پایین یاد میگیرند که کنار گذاشتن نیازها و خواستههای خود و تمرکز بر آنچه مادر میخواهد، مطمئنترین راه است. آنها نیز ممکن است در حالت “اصلاحکننده” قرار بگیرند، اما مهمتر از آن، ممکن است دیگر ندانند نیازها و خواستههایشان چیست، با توجه به تمرکز شدیدشان بر مادر، آنها بهطور مؤثری خود واقعیشان را ناپدید کردهاند. فراموش كردن اين رفتارها و يادگيري چگونگي اولويت قرار دادن خود به شيوهاي سالم، اغلب سالها طول ميكشد.
وقتی مادری با دخترش درگیر میشود و نمیتواند مرزهای سالم را حفظ کند، ممکن است دختر نیز بدون اینکه متوجه شود، وارد حالت نجات/رفع آن شود. از قضا، مادر درگیر ممکن است واقعاً فرزندش را دوست داشته باشد، برخلاف سایر مادرانی که توضیح دادم، اما وابستگی او باعث میشود که دختر نتواند رشد کند. این دختر نیز در معرض خطر است، با فرض وجود دلایل مختلف.
در نهایت، دختر در نقش پدر و مادر وجود دارد. مادر یک تغییر نقش را مهندسی کرده است که در آن ابتدا نیازهای او برطرف میشود و بار بر دوش دختر گذاشته میشود تا منبع پرورش و حمایت باشد. مادرانی که قبل از اینکه از نظر عاطفی به بلوغ کافی دست یابند، بچهدار میشوند، اغلب بزرگترین فرزند، همچنین مادرانی را که از اعتیاد، افرادی که از بیماری روانی تشخیص داده نشده رنج میبرند، یا به سادگی تحت تأثیر وظایف مادری قرار میگیرند، تربیت میکنند. این وضعیت متفاوت است زیرا مسیری نیست که دختر انتخاب کرده یا به عنوان مکانیزم مقابلهای اتخاذ شده باشد. این نقشی است که او در آن قرار میگیرد و اثرات طولانی مدت خودش را دارد. به عنوان یک بزرگسال، او احتمالاً از مادرش به خاطر “دزدیدن کودکی خودش” از او رنجیده می شود.
تمایز بین «مفید بودن» و «اصلاح آن»
بچههای بزرگتر میتوانند به طور قابل ملاحظهای برای مادرانشان مفید باشند و اگر کمک کردن به کودک نیازی به کنار گذاشتن نیازها و خواستههای خود بهطور مداوم نداشته باشد، هیچ اشکالی ندارد که از کودک بخواهیم کارهای خانه را انجام دهد، ظرفها را بشوید یا حتی نگهداری از یک خواهر یا برادر را انجام دهد، اگر به اندازه کافی بزرگ و بالغ باشد. موقعیت نجاتی که در این بخش توضیح داده شده است، از نظر نوع، با کمکرسانی متفاوت است.
مطالب این پست از کتاب “سم زدایی دختر: بهبودی از یک مادر بی عشق و بازپس گیری زندگی” و مصاحبههای بعدی با خوانندگان گرفته شده است.
نوشته پگ استریپ، ترجمه سوده مدرس